اینجا چیزهای زیادی هست. مربی هست که با ما درس میخواند و برایم کتاب میخواند. معلم هست که وقتی مشقم را خوب مینویسم، تحسینم میکند. دکتر و پرستار هست؛ وقتی تب میکنم، دارو و مراقبت هست. غذا هست، تختِ گرم هست، اسباببازی هست، حتی لباس نو هست. همه تلاش میکنند که چیزی کم نداشته باشم، و راستش را بخواهید، از اینها چیز زیادی کم ندارم.
اما یک چیز هست که هیچوقت جای آن پر نمیشود. کسی که وقتی شب شد، وقتی چراغها را خاموش میکنند و همه ساکت میشوند، دستش را روی سرم بگذارد و بگوید: «نگران نباش، من هستم.» کسی که اسم کوچکم را آنطور که فقط یک مادر یا پدر صدا میزند، صدا بزند. کسی که بداند از کدام غذا بدم میآید، از چه چیزی میترسم و چه چیزی خوشحالم میکند؛ بدون اینکه در پروندهام نوشته شده باشد.
اینجا من مراقبت میشوم؛ ولی «مراقبتشده» بودن با «مالِ کسی بودن» یکی نیست. من اسباببازی و لباس نو و درمان نمیخواهم — برای اینها کسی هست. من خانه میخواهم؛ جایی که بدانم به آن تعلق دارم و لازم نیست هر بار از خودم بپرسم که بعد از اینجا، قرار است کجا بروم.
من فقط یک آرزو دارم: یک خانواده.