کوپولم نیست 🥺 چند روز پیش، مینا رفت… رفت تا دوباره در آغوش پدر و مادر خودش آرام بگیرد؛ همان آغوشی که حقِ هر کودکیست و شاید تمام این ماهها، خانوادهٔ میزبانش برای رسیدن او به همین روز دعا میکردند. مهمانی مینا شش ماهه بود...
و حالا مادرِ میزبانش، گاهی بیهوا گوشهای مینشیند و دلش آنقدر تنگ میشود که فقط یک جمله میگوید: «کوپولم نیست… حوصله ندارم…» دلش برای چشمهای گرد و کنجکاوش تنگ میشود🥹 برای لپهای نرمش🥲 برای صداهای ریزش برای بغلکردنش برای شبهایی که با فکرِ او خوابیده و صبحهایی که با لبخندش جان گرفته است.
مینا شاید از خانه رفته باشد، اما از دلِ این مادر هیچوقت نرفته است. خانوادههای میزبان دلهای خیلی بزرگی دارند؛ آنقدر بزرگ که کودکی را با تمام وجود در آغوش میگیرند، بیآنکه مطمئن باشند تا کی مهمان خانه و قلبشان میماند.
کارشان آسان نیست… کسی هم مجبورشان نکرده است. خودشان انتخاب کردهاند که مادرانه و پدرانه محبت کنند؛ حتی اگر روزی سهمشان از آن همه عشق، دلتنگی باشد. آنها با خدا معامله کردهاند؛
کودکی را پناه دادهاند، زخمش را با محبت مرهم شدهاند، برای آیندهاش دعا کردهاند و وقتی زمانِ رفتن رسیده، با قلبی لرزان اما با رضایت، او را راهی آغوش خانوادهاش کردهاند. اینها قهرمانهایی هستند که شاید صدایشان شنیده نشود، اما خدا خوب میبیند:
هر اشکِ بعد از رفتن، هر جای خالیِ کنار سفره، هر لباس کوچکی که هنوز بوی کودک میدهد، و هر مادری که با دلِ شکسته میگوید: «کوپولم نیست…» مینا جان، خوشبخت باش در آغوش پدر و مادرت. کانال پدربزرگ خوانده
منبع و یادداشت
- کانال رسمی مؤسسه در ایتا — «پدربزرگ خوانده» (پست 1369)
- تاریخ انتشار: ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
- مشاهدهٔ همین روایت در کانال رسمی مؤسسه
- این روایت واقعی است و از زبان خانوادههایی است که همراه بهرویش بودهاند. نامها یا جزئیات شناساییکننده ممکن است تغییر داده شده باشد.
- از این روایت، ادعای اثر درمانی یا نتیجهٔ قطعی برای خانوادههای دیگر نتیجه گرفته نمیشود.