#چالش تو کانال چالش گذاشته بودید برای جدایی و دوری از مهمانمون بعد پایان رسیدن میزبانی چه کردیم؟ لحظه های سختی بود مخصوصا که همسرمم نبود که باهاش خداحافظی کنه گفت از طرف من بوسش کن و تو گوشش بگو اون دنیا شفاعتمون کنه🥺 وقتی از شبیر برگشتم، کل خونه پراز وسایلاش بود
از لباس های نشسته اش نگم که هر کدومشون تیری بود وسط قلبم چون بوی تنش روی لباس ها بود😭 دوشب سختی رو گذروندیم و هر لحظه میگفتم بمیرم برای خانواده های شهدا💔
ما که میدونستیم این بچه امانته و یک روزی نه چندان دور باید به پدرمادرش تحویل بدیم و حتی میدونستیم این بار آخر هست که میبینیمش ، ولی خانواده های شهدا که نمیدونند این دیدار آخر هست و حسرت یه آغوش میمونه روی دلشون😭 شیشه شیرش رو که میدیدم دلم رو پیش خانم رباب میذاشتم...
دلتنگی پدر مادر و خواهرم رو میدیدم دلم رو پیش خانواده های شهدا میذاشتم... بیخبری خودم از حالش رو هم منو یاد خانواده شهدای مفقود الاثر مینداخت (بیخبری آدم روپیر میکنه) پرسیده بودید چجوری آروم شدید؟ تحویل دادن دختر ما خورد به مراسم تشییع اقا
انقدر این داغ اقا سخت و جگرسوز بود که این چند روز دوباره مثل ۹ اسفند، اسپند روی آتیش شدیم و این دلتنگی من رو برای دخترمون کم کرد واما نقطه ی امید بخش ماجرا اونجاست که 😍 خداروشکر دخترمون رفت پیش پدر مادری که ۱۷ سال حسرت بچه داشتن و حالا چشم و چراغ اون خونه شده...
انشاءالله زیر سایه آقا صاحب الزمان خوشبخت و عاقبت بخیر بشه 🤲 ✍️روایت مادرمیزبان کانال پدربزرگ خوانده
منبع و یادداشت
- کانال رسمی مؤسسه در ایتا — «پدربزرگ خوانده» (پست 1264)
- تاریخ انتشار: ۱۷ تیر ۱۴۰۵
- مشاهدهٔ همین روایت در کانال رسمی مؤسسه
- این روایت واقعی است و از زبان خانوادههایی است که همراه بهرویش بودهاند. نامها یا جزئیات شناساییکننده ممکن است تغییر داده شده باشد.
- از این روایت، ادعای اثر درمانی یا نتیجهٔ قطعی برای خانوادههای دیگر نتیجه گرفته نمیشود.