حدود یکماه و نیم میزبان یه فرشته کوچولو بودم. 🥹 فرشته ای که آرزوی خانواده ای رو بر آورده کرد.... روزی که بعنوان میزبان می رفتیم تا فرشته کوچولو رو بیاریم خیلی استرس داشتم. کسی که جرات نداشت تا به اون روز یه قاشق از کسی امانت قبول کنه، حالا داره یه فرشته آسمانی که از جنس بارون بود رو به امانت می گرفت...
اون روز همسرم بدلیل مشغله کاری نتونست همراهم بیاد و مجبور شدم یکی ازدوستانم رو با خودم ببرم تا اون دختر ناز و زیبا رو تحویل بگیرم. روز خیلی سختی بود، دستو پام خیلی میلرزید بطوریکه هنوز ماشینو خاموش نکرده دنبال سوئیچ میگشتم😮💨 یکدفعه دوستم گفتم چی شده چرا اینقدر دستپاچه ای مگه اولین بارت میخوای بچه بغل بگیری؟؟؟
آخه بجز دوتا بچه های خودم من دو تا بچه های دوستم رو هم کم وبیش بزرگ کرده بودم ولی این یکی با بقیه فرق میکرد. وقتی رسیدیم شیرخوارگاه داشتم قبض روح میشدم.😩 تا اینکه یکی از خاله های مهربون یه پتو تا کرده آورد و گفت بفرمایید اینم فرشته کوچولوی شما. به دوستم نگاه کردم و میلرزیدم. گفتم زهرا جان شما بگیر بغلت...
من میترسم از دستم بیفته. بالاخره با ترسو لرز سوار ماشین شدیم، پشت فرمون هم میلرزیدم. زهرا گفت چی شده مگه اولین بارته که رانندگی میکنی؟ گفتم زهرا خیلی میترسم، ترس از امانتی که خدا بهم داده ... همش میپرسیدم یعنی من میتونم امانت دار خوبی باشم؟؟؟
خلاصه سرتونو درد نیارم. اونروز تا بعدازظهر خونه دوستم موندم تا همسرم از اداره بیاد. حتی میترسیدم شیرش بدم. وقتی همسرم اومد جرات پیدا کردم، بردمش حمام، لباس نو تنش کردم. خلاصه روزهای خوبی رو سپری کردیم.
منبع و یادداشت
- کانال رسمی مؤسسه در ایتا — «پدربزرگ خوانده» (پست 861)
- تاریخ انتشار: ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
- مشاهدهٔ همین روایت در کانال رسمی مؤسسه
- این روایت واقعی است و از زبان خانوادههایی است که همراه بهرویش بودهاند. نامها یا جزئیات شناساییکننده ممکن است تغییر داده شده باشد.
- از این روایت، ادعای اثر درمانی یا نتیجهٔ قطعی برای خانوادههای دیگر نتیجه گرفته نمیشود.