خانه هنوز بوی بهشت میداد؛ بوی نوزادی که سی و چهار روز تمام، نبض زندگیمان را با نفسهای کوچک و بیریایش کوک کرده بود. «سورنا»، اولین مسافر موقت خانهی ما، حالا آمادهی رفتن بود. پایان کار من و آغاز مسیر سبز و روشن او.🌱
هرگز فکرش را نمیکردم سی و چهار روز بتواند اینطور روح یک خانه را دگرگون کند. او آمده بود تا در کنار دو امانت همیشگیِ خدا در خانهام، نقشِ «امانت در امانت» را بازی کند. وقتی برای اولین بار او را در آغوش کشیدم، دستانم را چنان گشودم که گویی میخواستم تمام امنیت دنیا را برای جثهی کوچکش جاودانه کنم.
با هر بار در آغوش کشیدنش، قلبم دوباره با ریتم شیرین و بیقرارِ مادری میتپید؛ تپشی که هم او را از عشق سیراب میکرد و هم کویر دل تشنهی مرا سرسبز. اما امروز، روزِ خداحافظی بود. روزی با طعم غریبِ «دلتنگی و شادیِ توأمان».
ساک کوچکش را بستهام. خانهی اصلی او آغوش گرم و پرمهر مادر خودش است که بیصبرانه انتظارش را میکشد. در دلم غوغایی است؛ اما لبخند میزنم تا آخرین تصویری که از من در ذهنِ مبهم کودکیاش ثبت میشود، آرامش باشد.
قرآنِ کوچک روی طاقچه را برمیدارم. همانطور که روز اول با بسمالله او را از زیر قرآن رد کردم تا قدمش مبارک باشد، امروز هم او را با وضو و احترام، زیر سایهی کلام خدا میگیرم. اما اینبار، پشت سرش آب نمیریزم! دلتنگیِ مادریام نجوا میکند:
«آب نمیریزم تا دیگر هرگز راهت به خانهی موقت نیفتد... برو و در پناه خانوادهی خودت، عاشق، ایمن و سلامت قد بکش و مرد شو.» ادامه👇
منبع و یادداشت
- کانال رسمی مؤسسه در ایتا — «پدربزرگ خوانده» (پست 1325)
- تاریخ انتشار: ۷ مرداد ۱۴۰۵
- مشاهدهٔ همین روایت در کانال رسمی مؤسسه
- این روایت واقعی است و از زبان خانوادههایی است که همراه بهرویش بودهاند. نامها یا جزئیات شناساییکننده ممکن است تغییر داده شده باشد.
- از این روایت، ادعای اثر درمانی یا نتیجهٔ قطعی برای خانوادههای دیگر نتیجه گرفته نمیشود.