روز اولی که دختر کوچولومون رو دیدیم و آوردن گذاشتن توی بغلم به شدت گریه میکرد. وقتی توی ماشین نشستیم آروم شد. بچه هام مدرسه بودن و وقتی رسیدن خونه با اینکه از قبل منتظر بچه بودیم اما قیافه ها ی متعجب شون دیدنی بود. 😳🙄 آیه یه بچه ی دوماهه بود که وزنش تازه سه کیلو بود و از نوزادی بچه های خودم کوچولوتر بود.
بخاطر وجودش توی بغلمون، کلی ذوق داشتیم🥹 شب اول زود خوابید اما من تا صبح بالای سرش نشسته بودم و نگاهش میکردم. باید دستم میومد که خواب شبش چه جوریه؟؟؟ میترسیدم بخوابم و بچه بیدار بشه متوجه نشم و گرسنه بمونه. دو سه بار وول خورد بهش شیر دادم و خوابید. تا فردا ظهر خوابید و من خوشحال از اینکه چقدر خواب بچه مون عالیه. 😃
در طول روز هم خوب بود اما غروب که شد گریه های بی امون شروع شد. من تجربه ی بچه ی کولیکی داشتم. پسر اولم.... فهمیدم آیه جان کولیک داره و داروهای لازم رو براش تهیه کردیم. مدام توی بغلمون بود. از 8 شب تا 4 صبح مدام گریه میکرد به خودش میپیچید و ساعت 4 میخوابید. بچه هام هم بهانه ی خوبی دستشون اومده بود که
دیگه شبا نخوابن.🙃 اما بعد چند روز بچه ها بخصوص پسر کوچیکم که 9 سالشه ابراز ناراحتی کرد و اعتراض به وضع موجود....🫣 شبا دیگه خوابش میومد و نمیتونست بخوابه...😮💨 دخترمون هم به هیچ صراطی مستقیم نبود و هرکاری که میکردیم فایده نداشت. گریه های آیه عجیب بود... یک ساعت... مداوم...
به قصد کشت خودش و همه ی ما 😭 طفلی بچم خیلی اذیت شد. یک شب دیدم پسرم که 9 سالشه لباس پوشیده که از خونه بره بیرون ساعت 10 شب بود... گفت تو حیاط میمونم تموم که شد بگید بیام...😐😏
منبع و یادداشت
- کانال رسمی مؤسسه در ایتا — «پدربزرگ خوانده» (پست 1008)
- تاریخ انتشار: ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
- مشاهدهٔ همین روایت در کانال رسمی مؤسسه
- این روایت واقعی است و از زبان خانوادههایی است که همراه بهرویش بودهاند. نامها یا جزئیات شناساییکننده ممکن است تغییر داده شده باشد.
- از این روایت، ادعای اثر درمانی یا نتیجهٔ قطعی برای خانوادههای دیگر نتیجه گرفته نمیشود.