تقریبا یک ماهی ازتکمیل مدارک مون به موسسه بهرویش میگذشت🌱 بااینکه خودم باعث وبانیش بودم وهمسر و فرزندانم رو برای شرکت درطرح میزبان راضی کرده بودم اما یه اضطرابی تو وجودم بود که هنوزهم براش اسمی پیدا نکردم....انگار دلم میخواست میزبانی ما ازسمت موسسه تایید نشه وبگن بهتون بچه نمیدیم... پس چرا تواین طرح شرکت کرده بودم؟؟؟
حس میکردم حالا که بااین طرح آشنا شدم یه وظیفه ی شرعی برگردنم هست که نمیتونم راحت ازکنارش رد بشم... خداقهرش نگیره!!! اون دنیا مواخذه نشم!!! ازچی میترسیدم؟؟؟ از حس مسئولیت؟؟؟ یا از عکس العمل خانواده واطرافیان؟؟؟ برعکس بقیه که بعدازتکمیل مدارک مدام پیگیری میکنن، من چراغ خاموش زندگی میکردم...
تو دوسال گذشته دوبار بارداری ناموفق داشتم و دیگه قید فرزندآوری رو زده بودم. روز عاشورابود داشتم باامام حسین دردودل میکردم گفتم آقاجان من نمیدونم باخودم چند چندم... هولم بده... به سمت هرمسیری که قراره ادامه بدم 🥲 فردای عاشورا یه شماره ناشناس بهم زنگ زد... _بله...بفرمایید _شما توطرح میزبان شرکت کرده بودین درسته؟
_متقاضی نوزاد بودین؟ _فردا تشریف بیارید شیرخوارگاه شبیر برای تحویل نوزاد _شیرخوارگاه آمنه؟آخه مااونجا فرم پرکردیم _نه شیرخوارگاه شبیر...به خاطر جنگ تمام نوزادها اینجاهستن تلفن رو قطع کردم ، بازهم یه حسی داشتم که نمیدونستم اسمش چیه؟خوشحالی؟ترس؟دلشوره یاهیجان؟ یعنی امام حسین اینقدر سریع جواب مو داد؟
بچه ها که ازخوشحالی توپوست شون نمیگنجیدن اون شب تاصبح نتونستن ازذوق بخوابن... صبح ساعت ۹ توشیرخوارگاه شبیر حاضرشدیم. چندتاخانواده ی دیگه هم مثل ما منتظربودن...
منبع و یادداشت
- کانال رسمی مؤسسه در ایتا — «پدربزرگ خوانده» (پست 907)
- تاریخ انتشار: ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
- مشاهدهٔ همین روایت در کانال رسمی مؤسسه
- این روایت واقعی است و از زبان خانوادههایی است که همراه بهرویش بودهاند. نامها یا جزئیات شناساییکننده ممکن است تغییر داده شده باشد.
- از این روایت، ادعای اثر درمانی یا نتیجهٔ قطعی برای خانوادههای دیگر نتیجه گرفته نمیشود.