اوایل خیلی جیغ و داد میزد و ناآرامی داشت.... همه را خاله و مامان خودش میدونست و چون سه سال تو بهزیستی با ده ها مربی خانم بوده و وابستگی و تعلقی به من نداشت، فکر میکرد منم مثل بقیه مربی ام..💔 اماحالا اگر دستم رو توی دستش نذارم خوابش نمیبره... تا بغلش نکنم و تو آغوشم فشارش ندم ، آرامش نمیگیره 🤱
تا به همه ی حرف هاش لبخند نزنم ولی کن ماجرا نیست 😁 وقتی کار اشتباهی میکنه همش به من خیره میشه و دنبال کسب رضایت از منه یه خنده یا ذوق یا تایید با سر... یعنی فدای سرت مامان... عیبی نداره 🌸 تو هنوز کوچولویی... تواین سه سال خیلی درد کشیده🥀 والان این دلبستگی عمیق و معنادار شده... سه سال بی مادری ...بی پدری...
خیلی سردش کرده بود و برداشتی از خانواده نداشت . چقدر اوایل سخت بود بابت اینکه مفهمومی از پدر مادر نداشت... چقدررر ما تلااااش کردیم تا متوجه همه چیز شد. سه سال این نوزاد بی پناه
شب های سرد و خشکی تو تختخواب با حصار نرده ای داشته بدون دست نوازش...😭 (من ازلطف و زحمات مربی وپرستارهای بهزیستی ممنونم خیلی زحمت کشیدن ولی حرفم چیزدیگه ایه نوازش درنقش مادر یه چیزدیگه ست جایگزین نداره) چه شب های تاریک و سرد و سختی رو گذروندی پسرکم😞
تویی که الان بدون آغوش و نوازش و بوسه من ،بدون قصه یا لالایی خوابت نمیبره...💫 چطوری این همه سال پسرک ریزه میزه ونازک نارنجی من ، تو اون حصار تنهایی به خواب رفتی😭 ادامه دارد... روایت مادرفرزندپذیراسفند۱۴۰۴ #کودکان_نیازمند_به_درمان #آغوش_امن کانال پدربزرگ خوانده
منبع و یادداشت
- کانال رسمی مؤسسه در ایتا — «پدربزرگ خوانده» (پست 685)
- تاریخ انتشار: ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
- مشاهدهٔ همین روایت در کانال رسمی مؤسسه
- این روایت واقعی است و از زبان خانوادههایی است که همراه بهرویش بودهاند. نامها یا جزئیات شناساییکننده ممکن است تغییر داده شده باشد.
- از این روایت، ادعای اثر درمانی یا نتیجهٔ قطعی برای خانوادههای دیگر نتیجه گرفته نمیشود.