ما دومین کوچولومون رو ۲۰ دی ماه تحویل دادیم وتو این مدت که کوچولویی نداشتم خداوند معجزه ای به من نشون داد که من واقعا چند روز حیرون بودم . من باوجود سه تا بچه های خودم وکودک مهمان به همه ی کارهام میرسیدم باخودم فکر میکردم خب دارم با برنامه ریزی و زدن از خوابم و زرنگی خودم به همه کارهام میرسم 😎
و هرکی منو بااون حجم ازکار میدید تعجب میکرد 😯 معمولا هیچ کمکی از جانب همسر یا پدر و مادرم ندارم مگر درشرایط واقعا اظطراری البته به زبون میگفتم که خدا کمک میکنه ولی این موضوع روزمانی باگوشت وپوستم حس کردم که کوچولومون رو تحویل دادیم🤦♀ و منی که دیگه شب ها تا صبح شیر درست نمیکردم و بچه کوچیک نداشتم،ولی به هیچ کاری
نمیرسیدم🫨 از صبح تا شب توخونه سرپا هستم ولی به ته کارهام نمیرسم😳😳 واقعا نمیرسیدم. منی که قبلش وسط یه ظرف شستن ساده سه بار باید پسر کوچولو رو بغل میگرفتم و دوباره میومدم سراغ کارم الان رو دور تند هم که میرفتم بازهم چند تا کار میموند برای فردا 😫 و اونجا بود که از ته قلبم گفتم خدایا فهمیدم 🥺 خدایا به چشم دیدم
که اون بچه برای ما زحمتی نداشت و خودت و فرشته هات کمکمون بودید😍 برکات و نعمات مادی و معنوی دیگه شون بماند🥹 وحالا تنها تراپی منو بچه هام اینه که زود یه کوچولوی دیگه بیاریم😍 کوچولوی اولمون رو که تحویل دادیم فکرمیکردم هیچ کس نمیتونه جای اونو برامون پر کنه اما بعد چند روز کوچولوی بعدی اومد و مهمون خونمون شد.
چند روز اول با یاد کوچولوی قبلی گذشت ولی کوچولوی جدید چنان خودشو جا کرد که دیگه جایی برای غم و غصه نمونده بود. روایت مادرمیزبان کانال پدربزرگ خوانده
منبع و یادداشت
- کانال رسمی مؤسسه در ایتا — «پدربزرگ خوانده» (پست 644)
- تاریخ انتشار: ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
- مشاهدهٔ همین روایت در کانال رسمی مؤسسه
- این روایت واقعی است و از زبان خانوادههایی است که همراه بهرویش بودهاند. نامها یا جزئیات شناساییکننده ممکن است تغییر داده شده باشد.
- از این روایت، ادعای اثر درمانی یا نتیجهٔ قطعی برای خانوادههای دیگر نتیجه گرفته نمیشود.