#چالش پسر کوچولوی ما از لحظه ای که دستش از دست پرستار شیرخوارگاه جدا شد، رفت توی آغوش بابا... شد مهمان دستهای گرم و مردونه بابا ... نه مهمان خونه ی ما. 🩵🩵🩵 آغوش بابا بود که توی سرمای بهمن، توی جنگ اسفند، توی نوروز و تعطیلات فروردین و لحظه خداحافظی توی اردیبهشت پناه ماکی جون بود. ❤️
از لحظهای که بابا از سرکار می اومد دیگه مامان و اسباب بازیها فراموش میشدند و فقط سر و کول و آغوش بابا سرگرمی ماکی جون بود تا آخر شب، موقع خواب هم حتما باید کنار بابا میخوابید که تا صبح در آرامش و امنیت باشه. هر چند عمر این عشق پدر و پسری فقط چهار ماه بود...
اما تا آخر عمر توی قلب بابا احسان زنده و تازه میمونه. ❤️ هرچند که ماکی جون، ما رو از خاطر میبره اما ای کاش که تاثیر این عشق در زندگیش مثمر ثمر بوده باشه... 💚💚💚 🌱 کودکها شاید خاطرهها رو فراموش کنن، اما حسِ دوست داشته شدن هیچوقت از وجودشون پاک نمیشه… ❤️
بعضی آغوشها عمرشون کوتاهه، اما اثرشون تا آخر عمر توی جان آدم میمونه🥹 ماکیجون شاید روزی جزئیات این روزها رو به خاطر نیاره، اما امنیت، عشق و آرامشی که توی آغوش بابا تجربه کرده، حتما جایی عمیق توی وجودش باقی میمونه. چهار ماه عشق خالص، هیچوقت کم نیست… 🩵 کانال پدربزرگ خوانده
منبع و یادداشت
- کانال رسمی مؤسسه در ایتا — «پدربزرگ خوانده» (پست 1250)
- تاریخ انتشار: ۱۱ تیر ۱۴۰۵
- مشاهدهٔ همین روایت در کانال رسمی مؤسسه
- این روایت واقعی است و از زبان خانوادههایی است که همراه بهرویش بودهاند. نامها یا جزئیات شناساییکننده ممکن است تغییر داده شده باشد.
- از این روایت، ادعای اثر درمانی یا نتیجهٔ قطعی برای خانوادههای دیگر نتیجه گرفته نمیشود.