#چالش کم کم داشت نوبت واکسن دوماهگیش میشد،این سومین میزبانیم بود. خیلی زیاد بیقرار بود و گریه میکرد ولی نمیدونم چرا به شدت دوستش داشتم🥹خیلی تو دل برو بود همه دوستش داشتن. کارهای خونه مونده بود😣 بیشتر از یک ماه بود که حتی نمیرسیدم جارو بزنم. سعی میکردم با بغل کردن و بوسیدن و قرآن خوندن و دعاخوندن آرومش کنم.
گاهی ساعت ۴ بعدازظهر میتونستم به بچه هام که هر سه زیر ۱۰ سال هستن نهار بدم. وقتی میخوابید وقت رو غنیمت میشمردم و فوری نهارو شام رو آماده میکردم.
گاهی وقتی نمیتونستم آرومش کنم با آقا صاحب الزمان صحبت میکردم و گریه میکردم، از حضرت زهرا میخواستم کمک کنن تا بچه آروم بشه و این موقعیت هم من و هم کوچولوی ناز رو به منبع نور وصل میکرد.💫 اون روزها توفیق بیداری سحر و نماز صبح اول وقت روداشتیم که جایزه و برکتی از طرف خدا بود.
کم کم بیقراری های دختر کوچولو تموم شد بازی و خنده و لذت جای روزهای سخت رو گرفت🥰 و ما خوشحال از اینکه آغوش گرم و پرمهری برای دختر کوچولو شدیم تا بیقراری هاش تبدیل به خنده و خوش اخلاقی شد. و من هر روز برای خوشبختی و عاقبت بخیریش دعا میکردم🤲
روزی که زنگ زدن و برای دختر کوچولو دیدار گذاشته بودن یک لحظه چنان دست و پامو گم کردم که یادم رفته بود دخترکوچولو مهمان ماست و باید بره🥲 مثل همیشه با خودم ژست مادر عروس گرفتم و حمامش کردم و سعی کردم قشنگترین لباسهارو تنش کنم که خواستگار بپسنده
و روز تحویل سعی کردم خوشحال باشم و با رضایت و شکرگزاری بفرستمش پی خوشبختی🥹🤲 تا ابد دوستش دارم و براش دعا میکنم❤️ کانال پدربزرگ خوانده
منبع و یادداشت
- کانال رسمی مؤسسه در ایتا — «پدربزرگ خوانده» (پست 1223)
- تاریخ انتشار: ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
- مشاهدهٔ همین روایت در کانال رسمی مؤسسه
- این روایت واقعی است و از زبان خانوادههایی است که همراه بهرویش بودهاند. نامها یا جزئیات شناساییکننده ممکن است تغییر داده شده باشد.
- از این روایت، ادعای اثر درمانی یا نتیجهٔ قطعی برای خانوادههای دیگر نتیجه گرفته نمیشود.