من و همسرم سال ها آرزوی داشتن یه دختر رو داشتیم سال ۱۴۰۴ خدا لطف کرد و ما با اومدن یک فرشته ی مهربون از شیرخوارگاه به خونه مون به آرزوی چندین سالمون رسیدیم😊😍 پسرم هم از اینکه دیگه تنها نیست خوشحال ... با اومدنش کل خانواده دور هم جمع شدن و کلی برکت وارد زندگی مون شد.
دختر قشنگم با اینکه یازده ماهه بود ولی هنوزگردن نگرفته بود و فقط با خنده های عمیق و نگاه زیباش دل میبرد،عزیز مادر، تاخیر تکامل داشت و نیاز به جراحی داشت. روز اول که تحویلش گرفتیم چند تا دکتر رفتیم که دو تاشون جوری رفتار کردن و حرف زدن که الان که یادش می افتم باز گریه میکنم😔 (بچه سالم نبود اینو انتخاب کردید)
و جواب ما : ایشون عشقه شما هیچی از این عشق نمیفهمید. و درنهایت ترک کردن مطب😭 خدارو شکر اون روزها گذشت. دخترم با اینکه دو تا جراحی سخت انجام داد،الان سینه خیز میره،هشت تا دندون داره و ۱۸۰ درجه با روز اول فرق کرده 😎 هر روز میگم کاش حتی شده یک روز زودتر پیشم اومده بود.
بچههای پیگیر درمان فرشته های روزی زمین هستن که فقط با ورود به خانواده و پیگیری به رشد و تکامل میرسند. دخترم من مادر قلبی توهستم💖 و تا هر زمان که بتونم هر کاری میکنم که یک زندگی نرمال رو تجربه کنی🤱
شیرخوارگاه جای بدی نیست ولی بچه ها اونجا فقط زنده میمونن و هیچ عشق مقدسی مثل عشق مادرانه ،عشقی ازجنس خانواده رو تجربه نمیکنن. مادر فدای شما❤️❤️ ✍️روایت مادرمیزبان کانال پدربزرگ خوانده
منبع و یادداشت
- کانال رسمی مؤسسه در ایتا — «پدربزرگ خوانده» (پست 1206)
- تاریخ انتشار: ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
- مشاهدهٔ همین روایت در کانال رسمی مؤسسه
- این روایت واقعی است و از زبان خانوادههایی است که همراه بهرویش بودهاند. نامها یا جزئیات شناساییکننده ممکن است تغییر داده شده باشد.
- از این روایت، ادعای اثر درمانی یا نتیجهٔ قطعی برای خانوادههای دیگر نتیجه گرفته نمیشود.